![]() |
![]() |
|
| دلتنگی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست!! |
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط بابک |
|
جاي آن دارد که چندي هم، ره صحرا بگيرم،سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم موبه مو دارم سخنها نکته ها از انجمنها بشنو اي سنگ بيابان بشنويد اي باد و باران با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون شمع خود سوزي چو من در ميان انجمن گاهي اگر آهي کشد دلها بسوزد يک چنين آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها، بسوزد من يکي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم عاشق اين شور حال عشق بي پرواي خويشم تا به سويش ره سپارم سر ز مستي بر ندارم من پريشان حال و دلخوش با همين دنياي خويشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
به یاد او که نامش با حرف آخر عشق آغاز می شود
لحظه هاي کاغذي شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
قیصر امین پور
چه غریبانه رفت..... او که الفتی دیرینه با غم داشت ودرد را میفهمید......
يک رباعي
هر دم به هواي دل ما مي آيي باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آیی
قیصر امین پور
و این هم رباعی دلنشینی که صبح روز بعد.... تمام ناگفته ها را گفت......
ديشب او بار بست و ما مرديم او قفس را شكست و ما مرديم مرگ در تار و پود ما جاري است آري آن مرد هست و ما مرديم
کاووس حسنلی
چه آرام و بی صدا.... وچه بی خبر رفت...... با یادش هیچکس را خبر نمی کنم...
روحش شاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط بابک |
|
|
دلتنگ لحظه ها!
اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم....... آن وقت بیشتر سفر میکردم. قله های بیشتری را فتح می کردم رودخانه های بیشتری را شنا می کردم به نقاط تازه تر می رفتم و بستنی های بیشتری می خوردم. با مشکلات حقیقی رو در رو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم... می دانید من از آن دسته آدم هایی بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه وسالم زیستم. اگر دوباره به دنیا می آمدم تمام لحظات زندگی ام را از آن خود می کردم.... من از آدمهایی بوده ام که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی و چتر سفر کرده ام اگر دوباره به دنیا می آمدم.... سبک تز سفر می کردم اگر زندگی از نو تکرار می شد.... در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی میرفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم.... چرخ وفلک های بیشتری سوار می شدم... طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و اوقات بیشتری را با بچه ها می گذراندم. فقط اگر زندگی تکرار می شد..... اما حیف که نمی شود..... *سرشار از شادمانی زندگی باشید...زندگی تا آخرین قطره اش متعلق به شماست* مراد فتحی_75ساله |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط بابک |
|
خدا کند... خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر براحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به او که دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه نفرین نمیکنم . نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خداکند فقط این عشق از دلم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ( نجمه زارع . کتاب عشق قابیل است) با تشکر فراوان از خانم *منا جانمحمدیان* که این شعر رو در اختیار بنده گذاشتن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط بابک |
|
ديوانگي هاي من
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس حالت غمگين چشمانم ملالآور شود بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم – تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط بابک |
|
نماز! مرا نماز بیاموزای بزرگ خداوند! نمازاشک, نمازدعا, نماز عبادتنماز عشق,نماز غنا,نماز سعادت نماز اشک بیاموز تا به ظلمت شب ها- بر آسمان دل غم گرفته گنه آلود- به پایمردی اشکم ستاره ها بنشام نماز اشک بیاموز تا زچشم گنهکار- به شوق توبه,سرشک ندامتی بفشانم. مرانماز دعاهای مستجاب بیاموز که با دعا به دل خستگان نشاط بریزم مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز- که شرمگین و تهی دست- ز چشم مردم محتاج وبینوا نگریزم مرا نماز عبادت به راه خویش بیاموز که وقت حادثه خود را به بندگی نفروشم مرا نماز بزرگان پاکباز بیاموز- که نقد دین و شرف را به زندگی نفروشم. نمازعشق بیاموز,عشق پاک خدایی که جز به عشق تو در عشق دیگران نگدازم صفای عشق الهی به من ببخش خدایا که دل به عشق مجازی به یک نگاه,نبازم. مرا نماز غنا در لباس فقر بیاموز که وقت غصه,لبم را نسیم خنده گشاید مرا نماز رضا در مقام قرب بیاموز که از نهاد غمینم نوای شوق برآید مرانماز سعادت به وقت مرگ بیاموز که با گناه فراوان خود سعید بمیرم بشوی,گرد گناهم,که بی گناه بمانم مخواه روی سیاهم,که رو سپید بمیرم.... مهدی سهیلی خردادماه 1352 |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط بابک |
|
گریز از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم جان من و تو تشنه پیوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختیم بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنین که میان من و تو بود دردا که چون جوانی ما پایمال گشت با آن همه نیاز که من داشتم به تو پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود من بارها به سوی تو بازآمدم ولی هر بار دیر بود اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش سرگشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
هوشنگ ابتهاج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 6:5 قبل از ظهر توسط بابک |
|
جدایی! بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت شادمانی بود و من بودم,تو بودی عشق بودعشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت نغمه هامان در گلو بشکست و شادی ها گریخت مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد آشنایی های ما رنگ جدایی ها گرفت مرغ بخت آمد به بام خانه ام اما پرید دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت داستان چشم گریان مرا از شب بپرس ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت عشق را از ما گرفت اما چه نا زیبا گرفت از فریب روزگار ایمن مشو کین بلهوس بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت ((مهدی سهیلی)) آذر ماه 1353 |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط بابک |
|
چه شبیست یارب امشب که زپی سحرندارد من و باز این دعاها که یکی اثر ندارد غلط است اینکه گویندکه به دل ره است دل را دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ مکانی است برای دلتنگی های من وتو
جایی است برای گفتن انچه بر سینه تنگمان سنگینی میکند و همچنین اشعار ونوشته هایی از شاعران ونویسندگانی که از سر دلتنگی دستی به قلم بردن. اشعار,نوشته ها,مطالب ودلتنگی هاتون رو برام بفرستین تا با اسم خودتون بنویسم تو این صفحه. بابک هستم اهل شیراز.... |
| خاطرات گذشته |
|
دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|